ای عزیز جانم من
من برای مرگ خود یک بهانه می خواهم
یک بهانه ی پوچ عاشقانه ی خواهم
از غمی که با تو بودنم مرگ است
بی تو بودنم هرگز
گر بهانه این باشد
من بهانه می گیرم عاشقانه میمیرم
زماني که فکر مي کني توهفت تا آسمون یک ستاره هم نداري
يکي يه گوشه دنيا هست که واسه ديدنت لحظه شماري مي کنه
دريا را پرسيدند:
چيست آرزويت؟گفت:هيچ...
فقط قطره ي شبنمي باشم در کنار گلي
بي خبر از همه جا
سازنده ترين کلمه((گذشت)) است...آن را تمرين کن
پرمعني ترين کلمه((ما)) است...آن را به کار بر
عمیق ترين کلمه((عشق)) است...به آن ارج بده
بي رحم ترين کلمه(( تنفر)) است...با آن بازي نکن
خودخواهانه ترين کلمه((من)) است...از آن حذر کن
نا پايدارترين کلمه((خشم)) است...آن را فرو بر
بازدارنده ترين کلمه((ترس)) است...با آن مقابله کن
با نشاط ترين کلمه ((کار)) است...به آن بپرداز
پوچ ترين کلمه((طمع)) است...آن را بکش
سازنده ترين کلمه((صبر)) است...براي داشتنش دعا کن

تو از این جاده چی میخوایی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
من از این جاده .....................!!!!!!
دل . عشق پر از رنگ و ريا دوست نداشت
يك لحظه ترا ز من جدا دوست نداشت
اي آينه دارخلوتم باور كن
اندازه من كسي ترا دوست نداشت

اگه چشمات منو مي خواست تو نگاه تو ميمردم
اگه دستات مال من بود جون به دستات مي سپردم
در ميان من و تو فاصله هاست************
***********************************
گاه مي انديشم ***********************
***********************************
ميتواني تو به لبخندي اين فاصله را برداري****
عشق قشنگ نيست ما قشنگش ميکنيم
دل ما تنگ نيست ما تنگش ميکنيم
دل هيچکس سنگ نيست ما سنگش ميکنيم
ای کاش ....
آرزومه که هروقت با تو هستم
اون روز تموم نشه
اما همیشه زودتر از همیشه تموم میشه
ای کاش یه روز آرزوم .........
اونوقت منم آرزوم تموم میشه
چون تمامه آرزوم کنارمه
حالا عقربه ها هرچی میخوان تند برند
دیگه زمان مهم نیست مهم ....
منم و آرزوم
میشه آرزوم برآورده بشه ؟
اونوقت آرزو میکنم که من لایقت بشم
تا منم مثل خودت واسه تو آرزو بشم
سکوت و من
سکوت به خانه ام سر زده امشب
مهمان ناخوانده همیشه و هر شب
سکوت ، ساکت بود و خاموش
سکوت شده از همه دنیا فراموش
می خواست که حرف بزنه ولی نتونست
گریه کرد تو دامنم تا که میتونست
زبونه سکوتو فقط منم که میدونم
گریه میکنم منم تا که بدونه میدونم
صندلی هم داره گریه میکنه ، جیرجیر
درخت تو حیاط هم شده پیره پیر
زمستان است و گرد پیری بر سرش
نشسته شاید ساکت منتظره همسفرش
سکوت ساکت بود و تلخ
قهوه ام شیرین و بیشتر تلخ
دستم تو دسته قهوه چه گرمه
سره منو شونه سکوت که چه نرمه
اشکاشو داره به پام حروم میکنه؟
نه ، منم که سکوتو آروم میکنه
سکوت هم با برفهاش منو آروم
میبره تا ته یه جایه معلوم و نامعلوم
زندگی منو قهوه کم شیرین و بیشتر تلخیست
اشکهای منو سکوتو صندلی ، آره همیشه گیست
سکوت ساکت بود امشب ، صندلی گریه میکرد جیرجیر
و این منم که شدم تنها مثل اون درخت پیر
سکوت گریه کرد امشب ، برف ، برف
و هنوز خیره ام به شومینه خاموش ، ساکت و بی حرف
سکوت گریه میکند ، صندلی جیرجیر
شومینه ساکت بود ، سر سکوت تو دامنم اسیر
درخت تو حیاط مثل همیشه منتظر و پیر
قهوه سرد شده بود ، گفت که نیست دیر
آری من و سکوت و صندلی و درخت پیر
با قهوه سرد و شومینه که شده زمینگیر
هوای سرد و شیشه مکدر و برف
امشب کلی داریم حرف ، حرف ، حرف
اما سکوت ساکت گریه میکند ، برف برف
مهمان ناخوانده همیشه و هرشب
زبانش را میدانم حرف به حرف
منم گریه میکنم مثل پنجره ، برف برف
(یدونه)
دله شکسته شکستن ندارد
دلی شکسته دارم
نمیدانم که به که بسپارم
در این شهر آیا کسی هست که نشکند دلی را که شکسته است ؟
قلبی خسته دارم
نمیدانم که چرا بغضی خسته دارم
در این شهر آیا کسی هست که نشکند بغضی را که خسته است ؟
نمیدانم . فقط میدانم که هرکه هرچه را که میتوانند میشکنند
بی آنکه بدانند که چرا و به چه قیمت ، چه را میشکنند
نمیدانم به که بسپارم بغض این دل شکسته را
که پاس دارد حرمت غمهای اعماق چشمانش را
و حرمت دستان و لبهای سردش را که کبود است نه از سرما
چرا که او دیگر مرده است
مرده ای سرد که لبهایش کبود است شاید در حسرت بوسه ای گرم
پس چرا برای آخرین بار کسی به بغضش نگاه نکرد ؟
چرا دله شکسته اش را با او دفن نکردند ؟
شاید ...
مردم دیگر به دل شکسته هم رحم نمیکنند
شاید گذاشتند تا باشد تیرهای بی مهریشان را هدفی
شاید میخواهند باور کنند که دل هم زمانی وجود داشته
شاید برای خاطرات کهنه شان هم دلها را یاد کنند
آری این سنبلی است از قدیما که دلا خیلی می ارزید مخصوصا شکسته اش
(مهدی)
امشب دلم خیلی گرفته
بیچاره باز سراغتو گرفته
اما تو دوری از من
تو خیالم تو رو در آغوش گرفته
یادم نمیره گفتی بی تو هرگز
یادم نمیره گفتم بی تو هرگز
رسیدم به این باور که عزیز
من و تو هستیم همزاد بی تو هرگز
می خوام با تو باشم نه تو خیالم
می خوام که باشی همیشه در کنارم
می خوام که با تو باشم نه تو خیالت
بیا که دارم بی تو کم میارم
جز شب وصلت همه چیز شیرین بود
یارت فرهاد نبود ولی سر تا پایت شیرین بود
بیچاره دلم که شب وصل شیرینش
مرگ تلخ هم برایش شیرین بود
امشب دلم باز بی تو میمیرد
الهی نشنوی که دلت بگیرد
بی نوا دل دیوانه من
تو را در خیال آغوش میگیرد
دلی مرده بعد از تو یاره منه
ای خدا صحرایی به من بده
که تا نفس دارم فریادزنم
بی تو بودن چرا همزاد منه؟
(مهدی)
بدترین شب
شب یلدا ، وداع پرشکوه با پاییز وهم انگیز و سلامی گرم به زمستان سفید
طولانی ترین خداحافظی از پاییز و درازترین سلام به زمستان خالی از امید
هیچ کس از رفتن پاییز غمگین نشد و این است راز نهفته در پاییز پر امید
ای عاشقان به همین زودی پاییز پر از خاطره را فراموش می کنید؟
و برای آمدن زمستان جدایی تا صبح با خاطرات پاییز بیدار می نشینید؟
بدون آنکه از رفتن پاییز بارانی دلگیر شوید ؟
من عاشق زمستانم چون زندگانیم همزاد جداییست
دست سرد ما را کسی دوست نمیدارد دست من و زمستان همیشه خالیست
اما شما که عاشق پاییزید و خاطراتش چرا هنگام رفتنش نمی گویید جایش همیشه خالیست
و برای رفتنش همه دور هم جمع می شوید و برای رسیدن به معشوقه فال حافظ میگیرید؟
من و زمستان برای شما نوید جدایی داریم همین ، و شما برای جدایی جشن میگیرید
اشک من و زمستان جاری رو گونه ها نیست بلکه برف و تگرگ ویران کنندست
زیراشکهای ما گریه نکنید زیرا می فهمند که گونه هایتان نه خیس باران بلکه اشک است
اینجا اشکهای شما در شما خواهد مرد ، اینجا سرد است ، اشک نیست ، اینجا مرگ است
شما را میگویم که برای آمدن من و زمستان جشن میگیرید
امروز برای شما پیامی ندارد جز جدایی ، جز حسرت ، از من درس بگیرید
از من وزمستان همین بس که شبهایمان درازترین و سیاه ترین و سردترین است
و صبح را در مه پنهان می کنیم که سیاهی برای ما ماندگارترین است
پس چرا برای آمدن من و زمستان جشن میگیرید و فال حافظ
پاییز را به خاطر بسپارید ، ما هیچ نداریم جز خدا حافظ
(مهدی)
یکی شدن
دلتنگی هایم را با تو تسهیم کردن
چه زیبا خواهد بود
اگر ترا دلتنگی هایی باشد
از نوع من
دلم می خواهد احتیاجم
نیازم
درد خفه شده ی سینه ام را
همان قدر احساس کنی
که گویی احتیاج توست
نیاز توست
درد ریشه دوانده در وجود توست
کوتاه سخن
دلم می خواست
" تویی " نبودی
تو ، من
و
من ، تو بودیم
شاید آن وقت این روح سرکش آرام می گرفت
و
جای تمام دلتنگی ها را یک چیز پر می کرد
" بی نیازی"
نیازی از همه چیز و از همه کس
حتی از اندیشیدن
اندیشیدن به خوبی ها و عشق ها
آری حتی به عشق ها
چرا که وصل من و تو
حادثه ای خواهد آفرید
در فراسوی واژه ی عشق !
(گیتا صرافی)
گل من گریه مکن
گل من گریه مکن
که در اینه ی اشک تو غم من پیداست
قطره ی اشک تو داند که غم من دریاست
گل من گریه مکن
سخن از اشک مخواه
که سکوتت گویاست
از نگه کردنت احوال تو را می دانم
دل غربت زده ات
بی نوایی تنهاست
من و تو می دانیم
چه غمی در دل ماست
گل من گریه مکن
اشک تو صاعقه است
تو به هر شعله ی چشمان ترم می سوزی
بیش از این گریه مکن
که بدین غمزدگی بیشترم می سوزی
من چو مرغ قفسم
تو در این کنج قفس بال و پرم می سوزی
گل من گریه مکن
که در ایینه ی اشک تو غم من پیداست
فطره ی اشک تو داند که غم من دریاست
دل به امید ببند
نا امیدی کفرست
چشم ما بر فرداست
ز تبسم مگریز
در دندان تو در غنچه ی لب زیباست
گل من گریه مکن
(مهدی سهیلی)
بعدها
مرگ من روزی فرا خواهد رسید
در بهاری روشن از امواج نور
در زمستانی غبار آلود و دور
یا خزانی خالی از فریاد و شور
مرگ من روزی فرا خواهد رسید
روزی از این تلخ و شیرین روزها
روز پوچی همچو روزان دگر
سایه ای ز امروز ها ‚ دیروزها
دیدگانم همچو دالانهای تار
گونه هایم همچو مرمرهای سرد
ناگهان خوابی مرا خواهد ربود
من تهی خواهم شد از فریاد درد
می خزند آرام روی دفترم
دستهایم فارغ از افسون شعر
یاد می آرم که در دستان من
روزگاری شعله میزد خون شعر
خاک میخواند مرا هر دم به خویش
می رسند از ره که در خاکم نهند
آه شاید عاشقانم نیمه شب
گل به روی گور غمناکم نهند
در اتاق کوچکم پا می نهد
بعد من با یاد من بیگانه ای
در بر اینه می ماند به جای
تار مویی نقش دستی شانه ای
می رهم از خویش و میمانم ز خویش
هر چه بر جا مانده ویران می شود
روح من چون بادبان قایقی
در افقها دور و پنهان میشود
می شتابند از پی هم بی شکیب
روزها و هفته ها و ماهها
چشم تو در انتظار نامه ای
خیره میماند به چشم راهها
لیک دیگر پیکر سرد مرا
می فشارد خاک دامنگیر خاک
بی تو دور از ضربه های قلب تو
قلب من میپوسد آنجا زیر خاک
بعد ها نام مرا باران و باد
نرم میشویند از رخسار سنگ
گور من گمنام می ماند به راه
فارغ از افسانه های نام و ننگ
(فروغ)

وداع
آخرین شب گرم رفتن دیدمش
لحظه های واپسین دیدار بود
او به رفتن بود و من در اضطراب
دیده ام گریان دلم بیمار بود
گفتمش از گریه لبریزم مرو
گفت جانا ناگزیرم ناگزیر
گفتم او را لحظه یی دیگر بمان
گفت می خواهم ولی دیرست دیر
در نگاهش خیره ماندم بی امید
سر نهادم غمزده بر دوش او
بوسه های گریه آلودم نشست
بر رخ و بر لاله های گوش او
ناگهان آهی کشید و گفت وای
زندگی زیباست گاهی گاه زشت
گریه را بس کن مرا آتش مزن
ناگزیرم از قبول سرنوشت
شعله زد در من چو دیدم موج اشک
برق زد در مستی چشمان او
اشک بی طاقت در آن هنگامه ریخت
قطره قطره از سر مژگان او
از سخن ماندیم و با رمز نگاه
گفت میدانم جدایی زود بود
با نگاه آخرینش بین ما
هایهای گریه بدرود بود
(مهدی سهیلی)

بشکن و منتظر نمون
دل واسه شکستنه
اما فقط یادت باشه

گریه امونم نمیده تا که این لحظه آخر سیر نگات کنم
گریه امونم نمیده که بگم اون حرفهایی که عمریه نشد بگم
گریه امونم نمیده که حرفامو برات بنویسم حتی
گریه امونم نمیده که التماست کنم بمون تو رو خدا
گریه امونم نمیده که بگم ، پشت سرت مسافر، دلم دووم نداره
گریه امونم نمیده که بگم آسمون ابری ، همچو دلم نداره
گریه امونم نمیده که سیر نگات کنم ، اونجوری که دلم همیشه میخواست
گریه امونت نمیده که سیر نگام کنی اونجوری که دلت همیشه میخواست
گریه امونم نمیده که بگم ، تو چرا اینهمه گریه داری ؟
گریه امونم نمیده که بگم تو مسافری ، تو طاقت میاری ، تو آخه چرا می باری؟
گریه امونم نمیده که بگم واسه رفتن کسی مجبورت نمیکنه، اما ببین نگام صدات میکنه
گریه امونم نمیده که بگم واسه موندت دستام التماست میکنه
گریه امونم نمیده که بگم با چشام آب میریزم که برگردی
گریه امونم نمیده که باور کنم که با گریه مسافر ، برنمیگردی
گریه امونم نمیده که بگم هرگزچشای خیستو نخواستم
گریه امونم نمیده که بگم تو بودی مرهم این دل خستم
گریه امونم نمیده که بگم ......... عشق منی هنوز و همیشه
گریه امونم نمیده که بگم تو دلمی ، رو چشامی هنوز و همیشه
آخ که اگه گریه امونم میداد...
آخ که اگه دستامو می دیدی...
آخ که اگه اشکامو می دیدی...
آخ که اگه مرگمو می دیدی...
آخ که اگه ......
شاید می موندی ...
ولی هنوز یه سواله بی جواب دارم ، تو چرا گریه میکردی بهارم ؟

گناهه نگاه
نذار اولین نگاهم باشه آخرین نگاهم
بذار این تک نگاهم باشه تنها تک نگاهم
بذار اولین نگاهت باشه آخرین گناهت
باشه آخرین گناهت یادگاره اون نگاهت
از من اولین نگاه بود اخمت اولین گناه بود
از من آخرین گناه بود از تو اولین گناه بود
بذار اولین نگاهت باشه آخرین گناهت
(مهدی)
آخرین گناه
همان به که به سراغ من نیایید
به سراغم نه نرم و نه آهسته بیایید
که مبادا موجی بردارد مرداب تنهائیم
در سکوتی سرد ، سردر گریبان خفته ام
همچو ابران بهار ، با چشم گریان مرده ام
بوسه زده بر لبان سوزان مرگ
دورم از درختان مثل برگان زرد
مردابم ، که با موج خواهم مرد
تنهایم ، که او دلم را تنها برد
به سراغم نیایید ، که نرم و آهسته
بی دل ، با قلبی به خاکستر نشسته
منتظره لبخنده مرگم ، بی نگاهت
باشد که بود این آخرین گناهت
(مهدی)
آبی تر از آنیم که بی رنگ بمیریم
از شیشه نبودیم که با سنگ بمیریم
تقصیر کسی نیست که اینگونه غریبیم
شاید که خدا خواست که دل تنگ بمیریم
ما چون دو دریچه روبه روی هم
آگاه ز هر بگو مگوی هم
هر روز سلام و پرسش و خنده
هر روز قرار روز آینده
عمر ، آیینه بهشت ، اما آه
بیش از شب و روز تیر و دی کوتاه
اکنون دل من شکسته و خسته ست
زیرا یکی از دریچه ها بسته ست
نه مهر فسون ، نه ماه جادو کرد
نفرین به سفر، که هر چه کرد ، او کرد
دوست داشتن
امشب از آسمان دیده ی تو
روی شعرم ستاره می بارد
در زمستان دشت کاغذها
پنجه هایم جرقه می کارد
شعر دیوانه ی تب آلودم
شرمگین از شیار خواهشها
پیکرش را دوباره می سوزد
عطش جاودان آتشها
آری آغاز دوست داشتن است
گرچه پایان راه ناپیداست
من به پایان دگر نیندیشم
که همین دوست داشتن زیباست
از سیاهی چرا هراسیدن
شب پر از قطره های الماس است
آنچه از شب به جا می ماند
عطر خواب آور گل یاس است
آه بگذار گم شوم در تو
کس نیابد دگر نشانه ی من
روح سوزان و آه مرطوبت
بوزد بر تن ترانه ی من
آه بگذار زین دریچه باز
خفته بر بال گرم رویاها
همره روزها سفر گیرم
بگریزم ز مرز دنیاها
دانی از زندگی چه می خواهم
من تو باشم ... تو ... پای تا سر تو
زندگی گر هزار باره بود
بار دیگر تو .... بار دیگر تو
آنچه در من نهفته دریایی است
کی توان نهفتنم باشد
با تو زین سهمگین توفان
کاش یارای گفتنم باشد
بس که لبریزم ازتو می خواهم
بروم در میان صحراها
سر بسایم به سنگ کوهستان
تن بکوبم به موج دریاها
آری آغاز دوست داشتن است
گرچه پایان راه نا پیداست
من به پایان دگر نیندیشم
که همین دوست داشتن زیباست
خدایا
آنکه در تنهاترین تنهائیم ، تنهای تنهایم گذاشت
در تنهاترین تنهائیش ، تنهای تنهایش مگذار
من و تو زیر نور ماه گریه کردیم برا هم
من و تو تو جاده ها راه میرفتیم برا هم
من و تو چه بی ریا همو میخواستیم برا هم
من وتو سپردیم به خدا یه روز بمیریم برا هم
حالا من بدون تو
گریه میکنم برای تو
حالا من بدون تو
میرم تو جاده ، فدای تو
حالا من بدون تو
یه شب میرم برای تو
وقتی دستای تو نیست دستای مرگ تو دستمه
وقتی بوسه تو نیست مرگ منو بوسه میزنه
وقتی که نگام نمیکنی مرگ به من زل میزنه
وقتی دیگه خنده تو نیست مرگ به دلم پل میزنه
ولی من تنهای تنها
تو همون جاده یه شب مهتاب با گریه داد میزنم
من هنوز تو رو میخوام
من هنوز برات میمیرم
من هنوز عاشقترینم
رسیدیم اینجا آخر راهه
به مرداب تنهایی خوش اومدی
یه بوسه مردابی بده
اینجا هوا همیشه بارونیه
دیوونم ، هنوز به تو می اندیشم
(مهدی)
مرداب
عمر من دیگر چو مردابیست
ساکت و راکد و آرام و خموش
نه از او شعله کشد موج و شتاب
نه در او نعره زند خشم خروش
گاهگه شاید یک ماهی پیر
مانده و خسته در او بگریزد
وز خرامیدن پیرانه خویش
موجکی خرد و خفیف انگیزد
یا یکی شاخه کم جرئت سیل
راه گم کرده پناه آوردش
و ارمغان سفری دور ودراز
مشعلی سرخ و سیاه آوردش
بشکند با نفسی گرم غریب
انزوای سیه وسردش را
لحظه ای چند سراسیمه کند
دل آسوده بی دردش را
یا شبی کشتی سرگردانی
لنگر اندازد در ساحل او
ناخدا صبح چو هشیار شود
بار و بن برکند از منزل او
یا یکی مرغ گریزنده که تیر
خورده در جنگل و بگریخته چست
دیگر اینجا که رسد زار و ضعیف
دست و پایش شود از رفتن سست
همچنان مختصر و خون آلود
افتد آسوده ز صیاد بر او
بشکند آینه صافش را
ماهیان حمله برند از همه سو
گاهگه شاید مرغابیها
خسته از روز بر او خیمه زنند
شبی آنجا گذرانند و سحر
سر و تن شسته و پرواز کنند
ورنه مرداب چه دیده ست به عمر
غیر شام سیه و صبح سپید ؟
روز دیگر ز پس روز دگر
همچنان بی ثمر و پوچ و پلید ؟
ای بسا شب که به مرداب گذشت
زیر سقف سیه و کوته ابر
تا سحر ساکت و آرام گریست
باز هم خسته نشد ابر ستبر
وای بسا شب که بر او می گذرد
غرقه در لذت بی روح بهار
او به مه می نگرد ماه به او
شب درازست و قلندر بیدار
مه کند در پس نیزار غروب
صبح روید ز دل بحر خموش
همه این است و جز این چیزی نیست
عمر بی حادثه بی جر و جوش
دفتر خاطره ای پاک وسپید
نه در او رسته گیاهی ، نه گلی
نه بر او مانده نشانی ، نه خطی
اضطرابی ، تپشی ، خون دلی
ای خوشا آمدن از سنگ برون
سرخود را به سر سنگ زدن
گر بود دشت ، گذشتن هموار
ور بود دره سرازیر شدن
ای خوشا زیرو زبرها دیدن
راه پر بیم و بلا پیمودن
روز و شب رفتن و رفتن روز وشب
جلوه گاه ابدیت بودن
عمر من اما چو مردابی است
راکد و ساکت و آرام و خموش
نه در او نعره زند موج وشتاب
نه از او شعله کشد خشم و خروش


